جمعه , ۲۰ تیر ۱۳۹۹

خانه / سرگرمی / حکایت و داستان ها / حکایت عمامه ملا

حکایت عمامه ملا

این لحظه در مجله اینترنتی نخل و آفتاب حکایت عمامه ملا را برای شما آورده ایم امیدواریم موردپسندتان واقع شود…

حکایت عمامه ملا

در یکی از روزها بچه ها توی کوچه مشغول بازی بودند. ملانصرالدین پشت دیواری ایستاده بود و یواشکی بازی آنها را نگاه می کرد.

از قضا یکی از بچه ها ملا را زیر نظر گرفته بود و از پشت سر عمامه ملا را از سر او برداشت و برای دوست دیگرش انداخت و به همین ترتیب عمامه ملا دست به دست شد و بچه ها با آن بازی کردند.

ملا هر چه دنبال بچه ها کرد نتوانست عمامه اش را پس بگیرد. عاقبت از خیر پس گرفتن عمامه اش گذشت و راه خانه را در پیش گرفت.

در بین راه عده ای ملا را دیدند و گفتند: ملا عمامه ات کو؟

ملانصرالدین گفت: عمامه من یاد بچگی اش افتاده، رفته پیش بچه ها بازی کند.

 

 

 

 

 

 

منبع: beytoote.com

همچنین ببینید

دیابت,سیگار,چاقی,رژیم غذایی,کلسترول,کم تحرکی,زندگی,بیماری,سلامتی,طول عمر,عمر,افزایش عمر,7 نکته,نکته ساده,نکته

داستان تاجر و پیرزن

در مطلب داستان تاجر و پیرزن از مجله اینترنتی نخل و آفتاب برای شما داستانی آموزنده …