یکشنبه , ۲۶ آذر ۱۳۹۶

خانه / سرگرمی / حکایت و داستان ها / داستان مرد سنگ شکن

داستان مرد سنگ شکن

در مطلب داستان مرد سنگ شکن از مجله اینترنتی نخل و آفتاب داستانی را با نام مرد سنگ شکن برای شما آورده ایم که امیدواریم مفید باشد…

داستان مرد سنگ شکن,اي کاش,ثروتمند,فقیر,داستان,داستان مرد,سنگ شکن
سنگ شکن فقیري بود که زیرآفتاب و باران روزگار خود را به خرد کردن سنگ هاي کنار جاده می گذرانید. روزي با خود گفت:آه! اگر می توانستم ثروتمند شوم، آن وقت می توانستم استراحت کنم…

فرشته اي در آسمان پرسه می زد. صدایش را شنید و به او گفت: آرزویت اجابت باد همین طور هم شد.

سنگ شکن فقیر ناگهان خود را در قصري زیبا یافت که تعداد زیادي خدمتکار به اوخدمت می کردند.

حالا می توانست هزچقدر که می خواست استراحت کند، اما روزي آمد که سنگ شکن به این فکر افتاد که تا نگاهی به آسمان بیندازد.

آن وقت چیزي را دید که هرگز به عمرش ندیده بود: خورشید!!!

آهی کشید و گفت: آه! اگر می توانستم خورشید شوم، دیگر این همه خدمتکار موي دماغم نبودند! این بار هم فرشته ي مهربان خواست او را خوشحال کند، به او گفت: خواسته ات اجابت باد!

اما وقتی آن مرد خورشید شد ابري از برابر او گذشت و درخشش او را تیره و تار کرد، با خود فکر کرد: اي کاش ابر بودم! ابر از خورشید هم نیرومندتر است! اما این خواسته اش هم که اجابت شد، باد وزید و ابر را در آسمان پراکند.

دلم می خواهد باد باشم که هر چیزي را با خود می برد، فرشته با کمال میل خواسته اش را اجابت کرد.

اما به باد بی پروا و خشمگین که تبدیل شد، به کوه برخورد که در مقابل باد هم تکان نخورد… کوه که شد، متوجه شد که کسی با کلنگ پایه اش را خرد می کند. گفت: کاش می توانستم آن کسی باشم که کوه ها را خرد می کند و فرشته براي آخرین بار خواسته اش را اجابت کرد.

چنین شد که سنگ شکن دوباره خود را کنار جاده و در همان قالب پیشین کارگر ساده اي که بود ، یافت و دیگر پس از آن زبان به شکوه نگشود.

 

 

 

منبع: beytoote.com

همچنین ببینید

حكایت جالب ملا و خرش

در مطلب حكایت جالب ملا و خرش از مجله اینترنتی نخل و آفتاب برای شما …