یکشنبه , ۲۶ آذر ۱۳۹۶

خانه / سرگرمی / حکایت و داستان ها / داستان کوتاه و جالب غیرت

داستان کوتاه و جالب غیرت

این لحظه در مطلب داستان کوتاه و جالب غیرت از مجله اینترنتی نخل و آفتاب داستانی خواندنی از غیرت و بی غیرتی را قرار داده ایم، با نخل و آفتاب همراه باشید…

بی غیرتی,لذت,خانم,جوان,ناموس,غیرت,داستان غیرت,داستان جالب,داستان,داستان کوتاه

جوان خیلی آرام و متین به مرد نزدیک شد و با لحنی مودبانه گفت:

– ببخشید آقا! من میتونم یکم به خانم شما نگاه کنم و لذت ببرم؟

مرد که اصلاً توقع چنین حرفی رو  نداشت و حسابی جا خورده بود، مثل آتشفشان از جا پرید و میان بازار و جمعیت، یقۀ جوان رو گرفت و عصبانی، طوری که رگ گردنش بیرون زده بود، او را به دیوار کوفت و فریاد زد:

– مردیکۀ عوضی، مگه خودت ناموس نداری…؟ خجالت نمیکشی؟؟

اما جوان،خیلی آرام، بدون اینکه از رفتار و فحش های مرد عصبی بشه و واکنشی نشون بده، همان طور مودبانه و متین ادامه داد..

– خیلی عذر میخوام؛ فکر نمیکردم این همه عصبی و غیرتی بشین! دیدم همۀ بازار دارن بدون اجازه نگاه میکنن و لذت میبرن، من گفتم حداقل از شما اجازه بگیرم، که نامردی نکرده باشم…!
حالا هم یقه مو ول کنین! از خیرش گذشتم!!

مرد خشکش زد… همانطور که یقۀ جوان را گرفته بود، آب دهانش را قورت داد و زیر چشمی زنش را برانداز کرد…

 

 

 

منبع: beytoote.com

همچنین ببینید

داستان خریدن کفش ملانصرالدین

این لحظه در مطلب داستان خریدن کفش ملانصرالدین از مجله اینترنتی نخل و آفتاب برای شما …